وبلاگ اوّلین سایت تخصصی حضرت امام حسین و حضرت علی اصغر علیهما السلام

آموزش زبان Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 16 بهمن ماه سال 1386
محاصره و سنگ باران مکّه معظمه به دست سپاهیان یزید ـ تاریخی

محاصره و سنگ باران مکّه معظمه به دست سپاهیان یزید لعنة الله علیه

در سال شصت و چهار (۶۴) هجری قمری

 

 

پس از شهادت اباعبدالله الحسین(ع) و یارانش در کربلا به دست سپاهیان یزید، یک انزجار و تنفر فزاینده ای نسبت به یزید در جامعه اسلامی پدید آمد و روز به روز وی را بی مقدار و بی اعتبارتر می کرد.

عبدالله بن زبیر، از این وضعیت، بهره برداری کرد و در مکه معظمه خود را به "العائذ بالبیت" ملقب و ملتزم خانه خدا کرد و مخالفان یزید را به گرد خود جمع آوری و متمرکز نمود و به تدریج قوت یافت و در سال 63 قمری شهر مکه معظمه را از دست عامل یزید بیرون آورد و ادعای حکومت نمود.

سپاهیان جرّار و ستم پیشه یزید که به تازه گی از قیام مردمی مدینه منوره به رهبری عبدالله بن حنظله فارغ شده بودند، به دستور یزید بن معاویه به سوی مکه معظمه هجوم آوردند. ولی با دفاع هواداران عبدالله بن زبیر روبرو گردیدند. بناچار، این شهر مقدس را محاصره و بر اهالی آن بسیار سخت گرفتند.

آنان بر بلندای اطراف مکه، منجنیق و سنگ اندازهای بزرگی نصب کرده و خانه های این شهر مقدس و حتی مسجدالحرام و خانه خدا را سنگ باران کردند. لشکریان یزید به سرکردگی حصین بن نمیر، علاوه بر سنگ اندازی، با پرتاب بسته های نفت و مواد سوزنده، بسیاری از خانه های مردم و اماکن مذهبی را دچار آتش سوزی نمودند و بسیاری از اهالی مکه را کشته و زخمی کردند.

این واقعه اسف بار، در 26 و به روایتی در 27 محرم سال 64 قمری، آغاز گردید و تا سوم ربیع الاول همان سال ادامه یافت. ولی سپاهیان یزید با این گونه اعمال ننگین خود، کاری از پیش نبرده و بالعکس موجب تقویت عبدالله بن زبیر و گستردگی قیام او شدند. سرانجام، یزید بن معاویه در ربیع الاول سال 64 قمری به هلاکت رسید و نیروهای شامی به شام بازگشتند و عبدالله بن زبیر، علاوه بر مکه، بر اکثر نقاط حجاز، یمن و عراق تسلط یافت. *

 

* تاریخ ابن خلدون، ج2، ص 37؛ تاریخ الطبری، ج5، ص 498؛ وقایع الایام (شیخ عباس قمی)، ص 171 و ص 203 و برگرفته از سایت تبیان

جمعه 14 دی ماه سال 1386
میثم ، به دنبال حسین(ع) تا پای دار و شهادت ـ تاریخی

آنچه می خوانید مختصری از وقایعی است که برای میثم تمّار در سال ۶۰ هجری اتفاق افتاد ـ از زمانی که خبر حرکت امام حسین علیه السّلام را به طرف مکّه شنید تا .... بر فراز دار شد.

در پست قبل نیز به مناسبت ۲۵ ذی حجّه ، سالروز شهادت میثم تمّار ، مطلبی با عنوان ـ میثم ، آینه حق و اُسوه مقامت آمده است.

میثم ، به دنبال حسین (ع) تا پای دار و شهادت

 

 

 

به دنبال حسین(ع)

 

میثم، خبر حرکت امام حسین(ع) را به طرف مکه شنید. در همان سال، تصمیم گرفت که به قصد حج عمره روى به مکه بنهد. در مکه به دیدار امام حسین(ع) موفق نشد. پس از حج‏به مدینه رفت. در دیدارى که با «ام سلمه‏» - همسر پیامبر - داشت، خود را معرفى کرد. ام سلمه گفت: پیامبر، بارها تو را یاد مى‏کرد و در دل شبها، سفارش تو را به على(ع) مى‏نمود. میثم از ام‏سلمه، حسین‏بن على را پرسید. ام‏سلمه گفت: به اطراف مدینه رفته است، او نیز همواره تو را یاد مى‏کرد. میثم گفت: من نیز همواره به یاد آن بزرگوار هستم. امروز موفق به دیدار او نشدم. به او بگو که دوست داشتم بر او سلام بگویم. من بر مى‏گردم و به خواست‏خدا یکدیگر را نزد پروردگار، دیدار خواهیم کرد. (اشاره به شهادت قریب الوقوع امام حسین(ع) بود، زیرا بیست روز پس از این سخن بود که امام حسین(ع) به شهادت رسید.)

 

آن گاه ام‏سلمه با عطرى محاسن میثم را معطر ساخت. میثم گفت: به زودى ریشم با خون، رنگین خواهد شد. ام‏سلمه: چه کسى این خبر را به تو داده است؟

 

میثم: مولا و سرور من!

 

ام‏سلمه، در حالى که از اندوه، بغض گلویش را گرفته بود، گریست و گفت: على(ع) فقط مولاى تو نیست، بلکه سرور من و سالار همه مسلمانان است. آن گاه ام‏سلمه از او خداحافظى کرد. (۱)

 

دستگیر شدن میثم

 

میثم در کوفه، مورد احترام بود و شخصیت اجتماعى‏اش موقعیت او را از هرجهت، حساس کرده بود. از سفر حج‏به سوى کوفه برمى‏گشت که «ابن زیاد» دستور دستگیرى او را قبل از رسیدن به شهر، صادر کرد. این در حالى بود که مسلم‏بن عقیل در کوفه به شهادت رسیده و تشنج و اضطراب، کوفه را فراگرفته و شیعیان سرشناس و چهره‏هاى برجسته هوادار اهل‏بیت، تحت تعقیب یا در زندان بودند و زمینه براى اعتراضها و شورشها فراهم بود.

 

«عریف‏» به همراه صد نفر از ماموران، برنامه دستگیرى میثم را قبل از ورودش به کوفه، تدارک دیدند. ابن‏زیاد او را تهدید کرده بود که اگر میثم را دستگیر نکند، خودش به قتل خواهد رسید. عریف به «حیره‏» آمد و با همراهانش در انتظار رسیدن میثم بود. میثم را در همان جا، پیش از آن که پایش به خانه برسد گرفتند. میثم به ماموران حوادث آینده و چگونگى شهادت خویش را بازگو کرد.

 

میثم گرچه در آن روز، پیرمردى سالخورده بود که بر استخوانهایش جز پوستى باقى نمانده بود (۲) و از نظر جسمى، تحلیل رفته بود، لیکن از نظر شهامت و قوت قلب و قدرت روحى و اراده استوار و زبان گویا و فصیح و ایمان راسخ در حدى بود که ابن‏زیاد را، با آن همه قدرت و مامور به وحشت افکنده بود; به همین جهت هم براى بازداشت این پیرمرد جواندل و توانمند، صد مامور را گسیل ساخته بود.

 

ماموران، میثم را به کوفه وارد کردند. به عبیدالله‏بن زیاد خبر دادند که میثم اسیر و گرفتار شده است. در معرفی میثم به ابن‏زیاد گفتند که: او از نزدیکترین و برگزیده‏ترین یاران ابوتراب، على(ع) است.

 

ابن زیاد گفت: واى بر شما! کار این مرد عجمى به این جا رسیده است؟! بیاوریدش...! میثم را از بازداشتگاه به حضور والى کوفه آوردند.

 

ابن زیاد، براى آزمودن روحیه میثم و گفتگو با او پرسید: -پروردگارت در کجاست؟

 

- در کمین ستمگران ... که تو یکى از آنانى.

 

- با این که عجم هستى با من این گونه سخن مى‏گویى؟! به من خبر داده‏اند که تو با «ابوتراب‏» بسیار نزدیک بوده‏اى!

 

- آرى، درست گفته‏اند.

 

- باید از على تبرى بجویى و با ابراز تنفر از او، او را به زشتى یاد کنى وگرنه دستها و پاهایت را بریده و بر دار مى‏آویزمت.

 

میثم در مقابل این تهدید گفت: على(ع) به من خبر داده است که مرا به دار مى‏آویزى.

 

ابن زیاد براى جبران این وضع نامطلوب که پیش آمده بود، گفت: واى بر تو! با سخنان على درخواهم افتاد. (عمل بر خلاف آن پیشگویى).

 

میثم گفت: چگونه؟ در حالى که این خبر را على -علیه السلام از پیامبر و او از جبرئیل و جبرئیل هم از طرف خدا بیان کرده است. به خدا سوگند! از مکانى هم که در آن به دار آویخته مى‏شوم به خوبى آگاهم که در کجاى کوفه است و من نخستین مسلمانى هستم که در راه اسلام بر دهانم لجام زده خواهد شد.

 

ابن زیاد با شنیدن این سخن، بیشتر برآشفت و گفت: به خدا قسم! دست و پایت را قطع کرده و زبانت را رها مى‏گذارم تا دروغ مولایت و دروغ تو آشکار شود. و همان دم دستور داد که دست و پایش را قطع کنند و بر دارش آویزند. (۳)

 

و آن چنان که خواهیم دید، ابن زیاد نتوانست زبان میثم را رها و گویا ببیند، و به قطع آن هم دستور داد.

 

بر فراز دار

 

براى مردان خدا فراز دار، سکوى رفیع و افراشته‏اى براى معراج است.

 

به دار آویختن فرزانگان و غیورمردان به همان اندازه که براى قدرتهاى خودکامه باطل، دلیل ضعف و هراس از آشکار شدن حق و تابش نور فضیلت و راستى است; براى شهیدان مصلوب، سرمایه عزت و سند افتخار است. میثم را به جرم حقگویى و حمایت از خط راستین علوى و سازش نکردن با سلطه جبارانه یزیدى به طرف چوبه دار بردند.

 

میثم در بیست و پنج ذی حجّه را به دار آویختند. میثم مرگ را به چیزى نمى‏گرفت و چنان عادى و بى‏اعتنا، آن را تلقى مى‏کرد که بر خشم دشمن مى‏افزود. میثم تمار بر فراز دار با صدایى رسا مردم را براى شنیدن حقایق اسلام و احادیث‏سرى على(ع) فرامى‏خواند. (۴) میثم مى‏گفت: هرکس مى‏خواهد حدیث مکنون و ارزشمند على(ع) را بشنود، پیش از آن که کشته شوم بیاید. من شما را از حوادث آینده تا پایان جهان، خبر مى‏دهم. مردم مشتاق، پیرامون او جمع مى‏شدند. میثم از فراز منبر «دار» براى انبوه جمعیت، سخن مى‏گفت. فضایل و شایستگیهاى اهل‏بیت پیامبر و دودمان على(ع) را بازگو مى‏کرد و خیانتها و فسادهاى بنى‏امیه را فاش مى‏ساخت.

 

بیان حقایق و افشاگری هاى میثم، در آن آخرین لحظه‏هاى حیات و از بالاى دار، چنان مؤثر و تکان‏دهنده بود که به «ابن‏زیاد» خبر دادند: این بنده، شما را رسوا کرد. گفت: به دهانش لجام بزنید. و میثم، اولین کسى بود که در راه اسلام بر دهانش لجام زده شد. (۵)

 

پس از آن، زبان حقگوى او را، که به صراحت روز و به برندگى شمشیر بود، بریدند. آن کس که مامور بریدن زبانش بود، به میثم گفت: هرچه مى‏خواهى بگو! امیر فرمان داده است که زبانت را قطع کنم. میثم گفت: فرزند زن تبهکار -عبیدالله‏بن زیاد - خیال کرده است که مى‏تواند من و مولایم را دروغگو معرفى کند! این است زبان من.

 

و آن مزدور، زبان میثم را از کامش برآورد.... (۶)

 

میثم به همان حالت‏بود، تا این که فردایش، از بینى و دهان او خون غلیظ مى‏آمد و بدین صورت، طبق آن پیشگویى، موى سفید صورتش با خون سرخ، رنگین شد.

 

روز سوم، مردى نزدیک میثم آمد و با نیزه به او اشاره کرد و گفت: به خدا قسم مى‏دانم که اهل عبادت بودى و شبها را به مناجات به‏سرمى‏بردى. آن گاه با نیزه، چنان ضربتى بر پهلو یا شکم میثم فرود آورد که پیکرش دریده شد و جان پاک آن اسوه صبر و مقاومت و رشادت به افلاک شتافت و میثم با روح بلندش معراجى والاتر را آغاز کرد; که هم‏اکنون هم، آن طیران معنوى ادامه دارد و با هر درودى که از سوى خداجویان پاکدل و وارسته، نثار آن شهید راه فضیلت مى گردد، مقام و رتبه‏اش در فردوس اعلا و نزد پروردگار، بالاتر مى‏رود.

 

مزار شهید

 

مدتى پیکر پاک و مطهر میثم پس از شهادتش بر سر داربود. ابن زیاد براى اهانت‏بیشتر به میثم اجازه نداد که بدن‏مقدس او را فرود آورده و به خاک بسپارند; به علاوه مى‏خواست‏با استمرار این صحنه، زهر چشم بیشترى از مردم‏بگیرد و به آنان بفهماند که سزاى مدافعان و پیروان‏على(ع) چنین است، ولى غافل از آن بود که شهید، حتى پس از شهادتش هم، راه نشان مى‏دهد، الهام مى‏بخشد، امید مى‏آفریند و مایه ترس و تزلزل حکومتهاى جور و ستم است.

 

هفت تن از مسلمانان غیور و متعهد که از همکاران او و خرمافروش بودند، این صحنه را نتوانستند تحمل کنند که میثم شهید، همچنان بالاى دار بماند; با هم، هم‏پیمان شدند تا پیکر شهید را برداشته و به خاک بسپارند. براى غافل ساختن مامورانى که به مراقبت از جسد و دار مشغول بودند، تدبیرى اندیشیدند و نقشه را به این صورت عملى ساختند که: شبانه در نزدیکیهاى آن محل، آتشى افروختند و تعدادى از آنان بر سر آن آتش ایستادند.

 

نگهبانان، براى گرم شدن به طرف آتش آمدند، در حالى که چند نفر دیگر از دوستان شهید، براى نجات پیکر مقدس «میثم‏» از آتش دور شده بودند. طبیعتا، ماموران که در روشنایى آتش ایستاده بودند، چشمشان صحنه تاریک محل دار را نمى‏دید. آن چند نفر، خود را به جسد رسانده و آن را از چوبه دار باز کردند و آن طرفتر در محل برکه آبى که خشک شده بود دفن نمودند.

 

صبح شد. ماموران جنازه را بر دار ندیدند; خبر به «ابن‏زیاد» رسید. ابن زیاد مى‏دانست که مدفن او مزار هواداران على(ع) خواهد شد. از این رو جمع انبوهى را براى یافتن جنازه میثم، مامور تفتیش و جستجوى وسیع منطقه ساخت، ولى آنان هرچه گشتند، اثرى از جنازه نیافتند و مایوس گشتند. (۷)

 

اینک مزار شهید یک مشهد است و به شهادت ایستاده است. گواه پیروزى حق و شاهد رسوایى و نابودى باطل است. در سرزمین عراق در محلى میان نجف اشرف و کوفه، بارگاهى است که مدفن «میثم تمار» است. بر سنگ مزارش نام میثم به عنوان یار و مصاحب على - علیه السلام نوشته شده است.

 

«میثم‏» یکپارچه تلاش و اشتیاق بود. در راه تثبیت‏حق و روشن نگاهداشتن مشعل حق و ارزشهاى اصیلى که به خاموشى مى‏گرایید، جان بر کف و شهادت‏طلب بود. او با وارستگى و ایمانى استوار و جهادى پایدار، رهروى راستین در مسیر حق بود; مجاهدى سرشار از اخلاص و تجسمى والا از عقیده و جهاد بود.

 

سزاوار است که جویندگان حق و پویندگان راه پاکى که میثم به انجام رسانید، به آن یگانه اقتدا کنند و در اندیشه و کردار و در فکر و عمل، گام، جاى گام او بگذارند.که او «اسوه‏» بود.

 

و پیروى از اسوه‏هاى کمال، وظیفه کمال جویان است.

 

شهیدان، اینگونه در تداوم راهشان توسط پیروان وفادار، به حیات جاوید مى‏رسند.

 

سلام خدا و فرشتگان وپاکان بر «میثم تمار»، که هنوز هم چراغى روشن بر سر راه انسانیت است، نور مى‏دهد و «راه‏» مى‏نماید.

--------------------------------------------------------

منابع:

۱. شرح ابن ابى الحدید، ج‏2، ص‏292; اعیان الشیعه، ج‏10، ص‏198.

۲. شیخ عباس قمى، نفس المهموم، ص‏59.

۳. شرح ابن ابى الحدید، ج‏2، ص‏293; بحار الانوار، ج‏42، ص‏124.

۴. در گذشته به دار آویختن، بیشتر به این صورت بود که شخص را با طناب از دار مى‏آویختند، ولى نه از گلو، بلکه از کتفها. مصلوب نه بر اثر خفه شدن، بلکه بر اثر فشار طناب و گرسنگى و ... پس از چندى به تدریج جان مى‏داد.

۵. شرح ابن ابى الحدید، ج‏2، ص‏294; بحار الانوار ، ج‏42، ص‏125.

۶. رجال کشى، ص‏87.

۷. رجال کشى، ص‏83. و برگرفته از حوزه > کتابخانه > آشنایی با اُسوه ها

چهارشنبه 21 آذر ماه سال 1386
پیوند حضرت علی(ع) و حضرت زهرا(س) ـ تاریخی

اوّل ذی الحجّه ـ سالروز ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمة الزّهرا (س) در سال ۲ هـ . ق

 

این روز که می رسه خیلی ها به ازدواج های ساده ( از لحاظ مالی) فکر می کنند ، خیلی ها در نظرشون می آد این دوره کجا و اون دوره کجا؟ خیلی ها فکر می کنند اصلاً مگه ما اون دو تا آدم هستیم با اون شرایط و اون روحیّات و اون مقام که ...........؟ خیلی هام ازدواج ِ این چنین رو قبول ندارن؟ خیلی ها می گن اگه ساده بگیریم داماد پُر رو می شه ! خیلی ها فکر کنند الگو قرار دادنِ این دو بزرگوار (ع) یعنی روی زیلو زندگی کردن و نان جو و کمی دوغ و لباس ژنده به تن کردن! خیلی ها ...............

 

شما چی فکر می کنید ؟ شما فکر می کنید ساده بودن یعنی ........؟ و هزاران سؤال دیگر ـ آنهم دربارهء ازدواج (عهدی الهی) ـ که همیشه مطرح می شه و جواب ؟

 

پیوند علی علیه السلام و فاطمه سلام الله علیها

 ازدواج حضرت علی علیه السّلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها

 

پیشنهاد به حضرت علی علیه السلام

اصحاب رسول خدا احساس کرده بودند که پیغمبر اکرم تمایل دارد فاطمه (علیها السلام) را با علی پیوند ازدواج دهد، ولی از جانب علی پیشنهادی نمی شد. یک روز عمر و ابوبکر و سعد بن معاذ و گروهی دیگر که پیامبر تقاضای ازدواج آنها را رد کرده بود در مسجد گرد آمده بودند و از هر دری سخن می گفتند. در این بین سخن از فاطمه به میان آمد. ابوبکر گفت: مدتی است که اعیان و اشراف عرب فاطمه علیهاالسلام را خواستگاری می نمایند اما پیغمبر اکرم پیشنهاد احدی را نپذیرفته و در جوابشان می فرماید: تعیین همسر فاطمه با خداست.برای همه روشن بود که خدا وپیغمبر، فاطمه را برای علی علیه السلام نگاه داشته اند. سپس به «عمر» و «سعد بن معاذ» گفت: حاضرید به اتفاق هم نزد علی برویم و جریان را برایش تشریح کنیم و اگر به ازدواج مایل بود همراهیش کنیم؟! آنها از این پیشنهاد استقبال و او را در این کار تشویق کردند.

سلمان فارسی می گوید: عمر و ابوبکر و سعد بن معاذ بدین قصد از مسجد خارج شدند و به جانب آن حضرت شتافتند.

علی (ع) فرمود: از کجا می آیید و به چه منظور اینجا آمده اید؟

ابوبکر گفت: یا علی تو در تمام کمالات بر سایرین برتری داری، و از موقعیت خود و علاقه‌ای که رسول خدا به تو دارد کاملاً آگاهی. اشراف و بزرگان قریش برای خواستگاری فاطمه علیها السلام آمده اند ولی پیغمبر صلی الله علیه و آله دست رد به سینه همه زده و تعیین همسر فاطمه را به دستور خدا حواله داده است. گمان می کنم خدا و رسول، فاطمه را برای تو گذاشته اند. و شخص دیگری قابلیت این افتخار را ندارد.

 

 

افکار خفته بیدار می شود :

 

اوضاع بحرانی اسلام و گرفتاری ها و فقر اقتصادی مسلمین، چنان علی (ع) را مشغول ساخته بود که به خواسته های درونی خویش و ازدواج و تشکیل خانواده هیچگونه توجهی نداشت.

علی (ع) اندکی پیرامون پیشنهاد آنها تأمل و اطراف و جوانب قضیه را به خوبی بررسی نمود: تهیدستی خود و مشاهده گرفتاریهای عمومی از یک طرف و فرا رسیدن زمان ازدواج  وی از طرف دیگر(1). او بخوبی می دانست که اگر همسری چون فاطمه را از دست بدهد دیگر این فرصت قابل جبران نیست.

علی (ع) به خواستگاری می رود:

این پیشنهاد علی را تحت تأثیر قرار داد به طوریکه دست از کار کشید و به منزل بازگشت. خود را شستشو داد، عبای تمیزی بر تن کرد و به خدمت رسول اکرم شتافت. درب خانه را به صدا درآورد. پیغمبر به «ام سلمه» فرمود: در را باز کن. کوبنده در شخصی است که خدا و رسول او را دوست دارند او هم خدا و رسول را دوست دارد.

عرض کرد: یا رسول الله! پدر و مادرم فدایت، کیست که ندیده درباره اش چنین داوری می کنی؟

فرمود: ای ام سلمه! مردی دلاور و شجاع است او برادر و پسرعمویم و محبوب ترین مردم نزد من است.

ام سلمه از جای جست و در سرای را باز کرد. علی (ع) داخل منزل شد، سلام داد و در حضور پیغمبر نشست. از خجالت سرش را به زیر انداخت، و نتوانست تقاضای خویش را عرضه بدارد. مدتی هر دو خاموش بودند. بالاخره پیغمبر (ص) سکوت را شکست و فرمود: یا علی گویا برای حاجتی نزد من آمده ای که از اظهار آن خجالت می کشی؟ بدون پروا حاجت خود را بخواه و اطمینان داشته باش که تمام خواسته هایت قبول می شود.

عرض کرد: یا رسول الله پدر و مادرم فدای تو باد، من در خانه شما بزرگ شدم و از الطاف شما برخوردار گشتم. بهتر از پدر و مادر، در تربیت و تأدیب من کوشش نمودی و به برکت وجود شما هدایت شدم. یا رسول الله! به خدا سوگند اندوخته دنیا و آخرت من شما هستی. اکنون موقع آن شده که برای خود همسری انتخاب کنم و تشکیل خانواده دهم، تا با وی مأنوس گردم و از ناراحتیهای خویش بکاهم. اگر صلاح بدانی و دختر خود فاطمه علیها السلام را به عقد من در آوری سعادت بزرگی نصیب من شده است.

رسول خدا که در انتظار چنین پیشنهادی بود صورتش از سرور و شادمانی بر افروخته شد، فرمود: صبر کن تا از فاطمه اجازه بگیرم.

پیغمبر نزد فاطمه (ع) رفت، فرمود: دخترم! علی بن ابی طالب (ع) را به خوبی می شناسی برای خواستگاری آمده است. آیا اجازه می دهی ترا به عقدش در آورم؟ فاطمه از خجالت سکوت کرد و چیزی نگفت. پیغمبر چون آثار خشنودى را در چهره او دید گفت: الله اکبر و سکوت او را علامت رضایت دانست (2).

 

توافق:

 

رسول اکرم (ص) پس از کسب اجازه به نزد علی آمد و با لبی خندان گفت: یا علی! آیا برای عروسی چیزی داری؟ پاسخ داد: یا رسول الله پدر و مادرم قربانت، شما از وضع من کاملاً اطلاع دارید. تمام ثروت من عبارت است از یک شمشیر، یک زره و یک شتر.

فرمود: تو مرد جنگ و جهادی و بدون شمشیر نمی توانی در راه خدا جهاد کنی، شمشیر از لوازم و احتیاجات ضروری تو است. شتر نیز از ضروریات زندگی تو محسوب می شود، باید به وسیله آن آبکشی کنی و امور اقتصادی خود و خانواده ات را تأمین کنی و برای اهل و عیالت کسب روزی نمایی و در مسافرت بارت را بر آن حمل کنی، تنها چیزی که می توانی از آن صرف نظر کنی همان زره است. من هم به تو سخت نمی گیرم و به همان زره اکتفا می نمایم. یا علی آیا اکنون بشارتی به تو بدهم و رازی را برایت آشکار بسازم؟!

عرض کرد: آری یا رسول الله، پدر و مادرم فدایت، شما همیشه نیک خوی و خوش زبان بوده اید.

فرمود: پیش از آنکه به نزد من بیایی جبرئیل نازل شد و گفت: یا محمد! خدا ترا از بین مخلوقاتش برگزیده و به رسالت انتخاب کرد. علی (ع) را برگزید و برادر و وزیر تو قرار داد. باید دخترت فاطمه را به ازدواج او درآوری. مجلس جشن ازدواج آنان در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده است. خدا فرزندان پاک و نجیب و طیب و طاهر و نیکو به آنان عطا خواهد نمود یا علی هنوز جبرئیل بالا نرفته بود که تو درب منزل را زدی (۳).

 

خطبه عقد:

 

پیغمبر صلی الله علیه وآله فرمود: یا علی تو زودتر به مسجد برو و من نیز از عقب تو می آیم، تا در حضور مردم مراسم عقد را برگزار کنیم و خطبه بخوانیم.

علی (ع) مسرور و خوشحال به جانب مسجد حرکت نمود. ابوبکر و عمر را در بین راه ملاقات کرد، آنها از جریان کار جویا شدند، گفت: رسول خدا دخترش را به من تزویج کرد، هم اکنون پیامبر در راه است تا در حضور جمعیت، مراسم عقد و خطبه خوانی را انجام دهد.

پیغمبر (ص) در حالی که صورتش از سرور و شادمانی می درخشید به مسجد تشریف برد، ‌و به بلال فرمود: مهاجر و انصار را در مسجد جمع کن. هنگامی که مردم جمع شدند، بر فراز منبر رفت و پس از حمد و ثنای فرمود: ای مردم آگاه باشید که جبرئیل بر من نازل شد و از جانب خدا پیام آورد که مراسم عقد ازدواج علی و فاطمه علیها السلام در عالم بالا و در حضور فرشتگان برگزار شده و دستور داده که در زمین نیز آن مراسم را انجام دهم، و شما را بر آن گواه بگیرم. سپس نشست و به علی (ع) فرمود: برخیز و خطبه عقد را بخوان.

علی علیه السلام برخاست و فرمود: خدا را بر نعمت هایش سپاس می گویم و شهادت می دهم که به غیر از او خدایی نیست. شهادتی که مورد پسند و رضایت او واقع شود. درود بر محمد صلی الله علیه وآله، درودی که مقام و درجه اش را بالا برد. ای مردم! خدا ازدواج را برای ما پسندیده و بدان دستور داده است. ازدواج من و فاطمه را خدا مقدر کرده و بدان امر نموده است. ای مردم! رسول خدا فاطمه را به عقد من در آورد و زره ام را از بابت مهر قبول کرد. از آن حضرت بپرسید و گواه باشید.

مسلمانان به پیغمبر (ص) عرض کردند: یا رسول الله! فاطمه را با علی کابین بسته ای؟

رسول خدا پاسخ داد: آری. پس تمام حضار دست به دعا برداشته گفتند: خدا این ازدواج را بر شما مبارک گرداند و در میانتان دوستی و محبت افکند.

 

مذاکره عروسی:

 

علی علیه السلام می فرماید: حدود یک ماه طول کشید و من خجالت می کشیدم با پیغمبر درباره فاطمه صحبت کنم، ولی گاهی که خلوت می شد می فرمود: یا علی چه همسر نیکو و زیبایی نصیبت شد؟ بهترین زنان عالم را تزویج تو کردم.

روزی برادرم عقیل پیش من آمد و گفت: برادر جان! من از ازدواج تو بسیارمسرور هستم. چرا از رسول خدا (ص) خواهش نمی کنی که فاطمه را به خانه ات بفرستد تا بوسیله عروسی شما، چشم ما روشن گردد؟ پاسخ دادم: خیلی میل دارم عروسی کنم اما از رسول خدا خجالت می کشم. عقیل گفت: تو را به خدا سوگند! هم اکنون با من بیا تا خدمت پیغمبر (ص) برویم.

علی با برادرش عقیل آهنگ منزل رسول خدا نمودند. در بین راه به «ام ایمن» برخورد کرده جریان را برایش گفتند. ام ایمن گفت: اجازه بدهید من با رسول خدا در این باره مذاکره کنم.

 

 

 

ام سلمه و سایر زنان از قضیه خبردار شدند و خدمت پیغمبر صلی الله علیه و آله مشرف گشتند. عرض کردند: یا رسول الله! پدر و مادرمان به فدایت، برای موضوعی خدمت شما رسیده ایم که اگر خدیجه زنده بود چشمش بدان روشن می شد. وقتی پیغمبر (ص) نام خدیجه را شنید اشکش جاری شد و فرمود: خدیجه؟! کجا مانند خدیجه پیدا می شود؟ هنگامی که مردم مرا تکذیب نمودند مرا تصدیق کرد و برای ترویج دین خدا، اموالش را در اختیار من قرار داد. خدیجه زنی بود که خدا بر من وحی فرستاد که بدو بشارت دهم خانه ای از زمرد در بهشت بدو عطا خواهد کرد.

ام سلمه عرض کرد: پدرم و مادرم فدایت شود، شما هرچه درباره خدیجه می فرمایید صحیح است. خدا ما را با او محشور گرداند. یا رسول الله! برادر و پسر عموی شما میل دارد همسرش را به منزل ببرد.

فرمود: پس چرا خودش در این باره صحبتی نمی کند؟ عرض کرد: از کمرویی اوست.

پیغمبر (ص) به ام ایمن فرمود: علی را نزد من حاضر کن.

وقتی علی (ع) خدمت پیغمبر مشرف شد فرمود: یا علی! آیا میل داری همسرت را به منزل ببری؟

عرض کرد: آری یا رسول الله.

فرمود: خدا مبارک کند، همین امشب یا فردا شب وسائل عروسی را فراهم می کنم.

سپس به همسرانش فرمود : اطاقی را برای فاطمه فرش کنید تا مراسم عروسی را برگزار کنیم(4). مراسم ازدواج برترین بندگان خداوند در روز اول یا ششم ذی الحجه (5) سال دوم یا سوم هجری انجام گرفت(۶)

 

**********************************

 

پی نوشت ها:

 (1)ذخائر العقبی ص 26.

 (2)بحار الانوار ج 43 ص 127 ذخائر العقبی ص 29

 (3)بحار الانوار ج 43 ص 127

 (4)بحار الانوار ج 43 ص 130 ـ 132

 (5)مناقب ابن شهر آشوب ج 3 ص 349

 (6)بحار الانوار ج 43 ص 6 و 7

منبع:

امینی، ابراهیم، بانوی نمونه اسلام و برگرفته از سایت تبیان

  

پنجشنبه 26 مهر ماه سال 1386
ورود مسلم بن عقیل به کوفه ـ تاریخی

 

5 شوال ـ ورود مسلم بن عقیل به کوفه

        ۵ شوال - ورود مسلم بن عقیل(ع) به کوفه

سال 60 هجری قمری : ورود مسلم بن عقیل(ع) به کوفه.

پس از دعوت کوفیان از امام حسین(ع) و ارسال نامه های بی شمار برای وی و درخواست از آن حضرت جهت رفتن به کوفه و بر عهده گرفتن رهبری قیام بر ضد یزید بن معاویه، آن حضرت، پسرعمویش مسلم بن عقیل(ع) را با نامه ای به سوی کوفیان اعزام کرد.

مسلم بن عقیل(ع) در پانزدهم ماه مبارک رمضان سال 60 قمری از مکه معظمه خارج گردید و از آن جا به مدینه منوره رفت و پس از تجدید دیدار با خانواده خویش و زیارت قبر شریف پیامبر(ص) و وداع با آن مضجع مطهّر، به سوی کوفه حرکت کرد و در روز پنجم شوال همان سال وارد شهر عظیم کوفه گردید(1) و در خانه مختار بن ابی عبیده ثقفی ، که از شیعیان مبارز و از مخالفان سرسخت بنی امیه بود، سکونت گزید. شیعیان مخلص و انقلابیون کوفه، که از حضور مسلم بن عقیل(ع)، به عنوان نماینده و سفیر امام حسین(ع) در این شهر آگاه شدند، دسته دسته به سوی وی شتافته و به وی خیر مقدم گفتند.

هنگامی که گروهی از آنان در حضور مسلم(ع) اجتماع می کردند، وی نامه امام حسین(ع) را برای آنان می خواند و مردم به خوبی گوش فرا داده و از شوق دیدار قریب الوقوع آن حضرت، گریه می کردند.

پس از آمادگی نسبی مردم، مسلم بن عقیل(ع) از آنان برای امام حسین(ع) بیعت گرفت و تعداد هیجده هزار تن از انقلابیون کوفه، در نخستین روزهای ورود مسلم، با وی بیعت کردند. مسلم بن عقیل(ع)، نامه ای به محضر امام حسین(ع) نوشت و آن حضرت را از وضعیت کوفه و بیعت مردم با وی، با خبر گردانید و از امام حسین(ع) درخواست نمود، که به سوی کوفه حرکت کند، تا شخصاً رهبری مردم را بر عهده گیرد.

از آن سو، هواداران بنی امیه و طرفداران یزید بن معاویه، همانند عبدالله بن مسلم حضرمی، عمارﺓ بن عقبه و عمر بن سعد، که از صاحب نفوذان کوفه بودند، برای یزید بن معاویه، نامه هایی به شام ارسال کرده و او را از وضعیت کوفه و بیعت شیعیان با مسلم بن عقیل(ع) آگاه نمودند و از وی درخواست کردند که به جای نعمان بن بشیر، عامل وی در کوفه، که با قیام مسلم بن عقیل(ع) برخورد جدی نمی کند، شخص دیگری بفرستد که دارای عزمی قوی و اراده ای راسخ باشد و در برخورد با مخالفان حکومت، شدت و خشونت به خرج دهد.

یزید بن معاویه، پس از مطالعه نامه هواداران خود در کوفه و مشورت با سرجون مسیحی، تصمیم گرفت عبیدالله بن زیاد، عامل خویش در بصره را با حفظ سمت، به حکومت کوفه نیز منصوب کند، تا با قساوت و شدتی که در وی وجود دارد، قیام مسلم بن عقیل(ع) و شیعیان و محبان اهل البیت(ع) را در کوفه سرکوب کند.(2)

البته در همین روز در سالهای دیگر اتفاقات دیگری نیز به وقوع پیوسته است امّا آنچه مورد توجه قرار گرفته ، مسلم بن عقیل است با دستی پُر ( نامه مولایش حسین بن علی علیه السلام ) و دلی خونین ؛ مگر نمی دانستی که کوفیان چقدر بی وفایند ؟ مگر ندیدی در همان شهر آنهم هنگام نماز و سجود فرق عمویت را شکافتند ؟ آخر چرا قاصد نامهء شهادت حسین(ع) شدی ؟ هر چه بگویم می دانستی و .... بهتر از همه یک چیز را می دانستی ؛ آنهم ... عاشقی است ـ عشق به ولایت ؛ نفس مولا ، نگاه مولا ، صدای مولایت چیزی نبود که حتی به خاطر جان از آن بگذری.

۸ ذیحجه ـ تقربیاً دو ماه دیگر ـ مولا سوی قربانگاه می آید ! برو مسلم ، برو و خبر پرواز ملکوتی اش را پیشاپیش اعلام کن ....

 -------------------------------------------------------------------------------

1- وقایع الأیام (شیخ عباس قمی)، ص 69

2- الارشاد (شیخ مفید)، ص 381 و بخش تاریخی برگرفته از سایت تبیان

 

دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386
قتل مستعین عبّاسی ـ تاریخی

3 شوال - قتل مستعین عباسی

سال 252 هجری قمری: قتل مستعین عباسی.

احمد بن محمد بن معتصم، معروف به "المستعین بالله" پس از وفات "منتصر عباسی" به خلافت رسید.

مستعین، دوازدهمین نفر از بنی عباس است که بر سریر خلافت تکیه زد.

اما رقابت میان فرزندان محمد بن معتصم و متوکل بن معتصم، دستمایه ای برای فرماندهان قدرتمند و فرصت طلب درباری بود، که هر از گاهی به یک طرف مایل شده و طرف دیگر را در تنگنا قرار می دادند و از این راه، بر قدرت خویش افزوده و یا از افول قدرت خود جلوگیری می کردند.

همین امر، دامن گیر مستعین عباسی نیز شد و برخس از فرماندهان عالی رتبه حکومتی ، به معتز فرزند متوکل عباسی، مایل شده و ما بین آن دو را به نزاع و درگیری خونینی مبدل نمودند و سرانجام، مستعین را به خلع از خلافت، وادار کردند.(1)

برکناری وی از خلافت، روز دوم محرم سال 252 قمری بود و از آن پس، به دور از دربار خلافت می زیست. ولی وجودش، برای معتز عباسی و هوادارانش، خطر آفرین بود. به همین جهت، شش ماه پس از واقعه خلع، در سوم شوال سال 252 قمری، در 35 سالگی در قادسیه کشته شد.(2)


1- تاریخ ابن خلدون (ترجمه عبدالمحمد آیتی)، ج2، ص 435 و 450؛ تاریخ الیعقوبی، ج2، ص 500

2- التنبیه و الاشراف (مسعودی)، ص 315

       3 شوال ـ هلاکت مستعین عباسی