ای همسفر زینب!
کار تو، نبش قبرهای هر روزهء مردم بود: قبرهای روزمرّگى و عافیت طلبى و عادت، قبرهاى سر به زیرى و سکوت و سلامت، قبرهاى "بیعت کردن" و "به روى خود نیاوردن"!
از مدینه ـ به مکه که در آمدى ـ بر سر چهارراه اطلاعاتى اسلام ـ چهار ماه، انتظار کشیدى که همه مردم جمع شوند، و درست در همان وقتى که همه آمدند، تو شروع کردى به بیرون رفتن! و این یعنى:
آب زدن بر چشم هاى خواب آلودهء ساده بین، در هم شکستن قبرستان هاى بسته بندىِ شبانه روزى، فرو پاشاندن دیوهاى دروغ و دورویى، و گسستن "بند" از دست و پاى نگاه و حرکتِ بنده هاى خدا ـ براى خوب دیدن و رها شدن و به خداى خود پیوستن... *
... و تو، ای آن که در سال شصت و یکم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده ای و اکنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبهء بشریت، پای به سیاره زمین نهاده ای، بگو تا خودت بدانی، محرم دارد می آید، زود باش تصمیمت را بگیر؛ قطعه قطعه می شوی برای حسین(ع) یا زر می ستانی برای قطعه قطعه کردنِ .... مباد بر ما که دین را سر ببریم....
نومید مشو، که تو را نیز عاشورایی است و کربلایی که تشنه خون توست و انتظار می کشد تا تو زنجیر خاک از پای اراده ات بگشایی و از خود و دلبستگی هایش هجرت کنی و به کهف حَصین ِ لازمان و لامکانِ ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مکان، خود را به قافلهء سال شصت و یکم هجری برسانی و در رکاب امام عشق به شهادت رسی...
* برگرفته از بانک ادبیات عاشورائی http://www.emamhossein.com

التماس دعا



